تبليغاتX
تا بیخ

تا بیخ

از مطرود

باید فوراً با حمید تماس می‌گرفتم و به او اطلاع می‌دادم که گل‌ها در گلدان‌ لب پنجره خشکیده‌اند. گُهِ دیروز و پریروز من خشکیده. دوست‌دختر سابقم خشکیده. این‌ها رو به کی بگم؟ بعضی‌وقت‌ها که به تنهایی فکر می‌کنم و همزمان به تنهاییِ خودم، از این قیاس خنده‌ام می‌گیرد. اگر مهتاب نبود، شب نبود. اگر عرق سگی نبود، ما دور هم نبودیم بچه‌ها. بعد زنگ زدند و یکی آیفون را جواب داد. مجید بود که صدایش را تغییر داده بود و از یک آدم‌ربایی حرف می‌زد. می‌گفت اگر تا فردا بعدازظهر ساعت شش پول‌ها را به او نرسانیم، به بچه تجاوز می‌کند و بعد خودش را می‌کشد. گریه می‌کرد. و من به یاد آوردم یک وقت‌هایی را که پیاده گز می‌کردیم و مجید صورتش را میان دست‌هایش می‌گرفت و های‌های می‌خواند. پدر بچه ترسیده بود و گفت: چشم. ما هم گفتیم و با شعف به تماشای مسابقات ارابه‌رانی نشستیم.
دنیا سرگرم‌کنندگی‌اش را از دست داده است. باید فوراً با حمید تماس می‌گرفتم و او را در جریان می‌گذاشتم؛ چرا که توصیف حوادثی خارج از منطق اغلب در خارج از مخیله‌ی ما آدم‌هاست. چندش‌آور است. مردک بزدل پلیس را خبر کرده بود. ریختند همه‌ی ما را گرفتند و بردند ترتیب‌مان را دادند. تا پرچم سفید را بالا گرفتیم و به مکانی دوردست رفتند. بحث شروع شد. گفتمان جالبی بود. سر دوراهی قرار گرفته بودیم. باید یا پلیس را کنترل می‌کردیم یا مجید را غافل‌گیر. و بچه را که برای حتا اسباب‌بازی‌ها دل می‌سوزاند، درگیر یک مسئله‌ی عاطفی می‌کردیم. بچه طبیعتاً گول می‌خورد و در ظاهر مغایر با نظریه‌ی پلیس‌ها بود و ما موفق می‌شدیم. گلوله‌ها مستقیماً به بدنه‌ی هواپیما اصابت کردند. داشتیم فیلم تماشا می‌کردیم. یکی از ماموران پلیس تخمه می‌شکست و مشخصه‌ی دراماتیک قابل توجهش را دستش گرفته بود و می‌زد. برای این دوست کوچولو نگران شده بودیم. پدر بچه‌، سگ‌ها، موش‌ها و کوتوله‌ها را از او بیش‌تر دوست داشت. دستش را انداخته بود دور گردن همسر عزیزش و شروع به اوج‌گیری کردند. جنگ درگرفت. فجیع بودند واقعاً.
باید با حمید تماس می‌گرفتم. بسیار رضایت‌بخش‌تر بود، اگر چند شاهد هم داشتیم که دم روباه نبودند. پلیس حرفشان را قبول می‌کرد که مجید ابـنه‌ای است و با یک پیرزن احساساتی خوابیده است. بچه‌دزدی نمی‌تواند کار او باشد؛ چرا که از نظر جنـسی تمایل به این کار نداشته است و در سنین بلوغ دوچرخه‌سواری می‌کرده. یک نفر با خانم فردوسی تماس گرفت و او را به برنامه دعوت کرد، ولی به محض این‌که سه، دو، یک، شروع شد، خانم دکتر لال شد. فکر می‌کنم باید بیش‌تر هزینه می‌کردیم. تقصیر شبکه بود. همیشه تقصیر شبکه‌هاست.
کشتی‌ها غرق می‌شدند. پلیس در جاده ماشین حمید را دنبال می‌کرد. بچه‌خوشگل از پنجره‌ی پشتی بیرون را تماشا می‌کرد و برای آن‌ها زبان‌درازی می‌کرد. تجربه‌ی دست‌ اولی بود. ما هنوز پیک اول را نزده بودیم. مسعود می‌گفت: خلاق‌ترین ابزار یک نمایشنامه‌نویس تخـم‌هایش می‌تواند باشد.
شلیک چند گلوله و اصابت آن‌ها به بدنه‌ی اتومبیل آدم‌ربا نتیجه‌ای نداشت. باید قطعات پازل را کنار هم بچینم حالا. پدر بچه که فرد سرمایه‌داری است، شب برای این‌که با هم حال کنیم و خوش باشیم، به خانه‌ی ما آمده است و یکی دو تا از بچه‌ها ترتیبش را داده‌اند. مجید ساعتِ دهِ شب از ما خداحافظی کرده و رفته است خانی‌آباد. پلیس‌ها که در این آدم‌ربایی دست داشته‌اند، زودتر از ما با حمید تماس گرفته‌اند و گفته‌اند که گل‌ها خشکیده‌اند، گه دیروز و پریروز من خشکیده. دوست‌دختر سابقم خشکیده. نیم‌کره‌ی چپ مغزهای ما دیگر فرمان نمی‌برد و توانایی‌اش را از دست داده و ما با اژدهای خیال زندگی می‌کنیم.
پیک آخر را هیچ‌کس کم نیاورد. باید با حمید تماس می‌گرفتیم فوری.

۱۵ آبان ۱۳۸۸
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:38  توسط احسان عزتی  | 

 از مطرود

پیشکش به شاهین نجفی

حیوانات پشمالوی دیگری هم روی صورتم راه می‌افتند
محاکمه در میان فریادها و حملات و حرف شاهدها و قرائت مورد اتهام درختان
از سمت راست
صدای قدم‌هایی شنیده می‌شد
و ریشه‌هایی که در زمین فرو نرفته بودند

مدونا بیرون می‌خزد از بوهای تند شبانه
می‌گیرد موهایش را خشک کند با برق کابل‌های تیر
و کسانی رفته‌اند به یاد مایکل بخوانند
چرخ‌زنان، رقاصان ماهر!
وقتی که دیگر هیچ زوجی در این شهر زندگی نخواهد کرد
زیرا طلاق یک فیلم ایتالیایی است
و نئورئالیست‌ها آریایی هستند
شعر   نام یکی از طوایف عرب است
و یک نفر محمد قوچانی را در تپه‌های شمال شرقی دیده که اشعه‌اش همه چیز را می‌سوزانده

ای سربازان فلزپوشی
چرا عطسه کردن برای شما ممنوع است؟
چرا نمی‌توانید بگوزید بدون اجازه؟ هان؟
«من خمره‌ها رو پر کردم»

                    از توی دیوار سر خونین یک قربانی بیرون می‌زند
                    از توی دیوار صدای چرخ گوشت روشن می‌شود
                    از توی دیوار ترانه‌های راجر واترز می‌آید
                    از توی دیوار مسلح می‌شویم

معلوم نیست کجا دنبال ما می‌گردند
«دومرتبه ترس می‌یاد»
و بعد کلاش می‌دهند دست بچه‌مدرسه‌ای‌هایی که علیه مادرانشان و اسم کوچه‌های گمنامشان شعار گرسنگی سر بدهند
چطور
زیاد شده بودند؟
خیلی دراز می‌شدند

عینکی که به همه‌ی چشم‌ها می‌آمد، مداخله کرد و گفت: چرا از دیگران فاصله دارید؟
قاطی شده بودند
پس آن‌جا را ترک کرد

او نمی‌داند برگزیده‌ی خداست یا پلنگ صورتی!
روی صندلی اتهام نشست و دستور دادند که پاها و دست‌های مرد را باز کنند
راستی
من کنار دندان شیری‌ام پارک کرده‌ام
و گوشه‌ی موی خودم را می‌تراشم
«هیچ‌کس نمی‌دونه این‌جام یه اتاق هس»
حسی داشته باشم      مثل شیشه‌ توهمی‌ام

رفتم چارراه مولوی
صرافان پول‌ها را روی میز گاو و گوسفند و کبوتر چیدند
و مسعود کیمیایی آمد و گفت: «از چنگتان درمی‌آورم»
«برای این‌که بزدلی!»
اگر فرشته‌ای نیز مستقیماً از دریا آمده باشد
بی‌هوده است
باید به سینمای دیگری داد

۶ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:7  توسط احسان عزتی  | 

 

از مطرود

 

به دوستم مجید قربانی که با حمید محمدی نسبتی خونی دارد.

 

 

سامپوی پیر مغز فرسوده‌اش را گذاشت روی پیشخوان و با قلبی کنایه‌آمیز به یاد آورد اولین جشن خورشیدی که دیده بود چه شکلی میلیون‌ها جن و کوتوله‌ی وحشی صف کشیدند و از دیافراگم موجود برتر صدای آواز دلشان را شنیدند.

«پاییز برای من نوعی تخریب و سوراخ‌کاری است در سرم.»
بعد با خودم می‌گفتم یک‌وقت‌هایی که مدرسه می‌رفتم و کوله‌پشتی داشتم. می‌دویدم و خیال می‌کردم چیزی دنبالم کرده است. چیزی شبیه یک سگ دوبرمن که از ترس سبقت می‌گرفتم و به من می‌رسید. با من همراه می‌شد و مرا به دبستان می‌برد و دبستان تعطیل می‌شد. من همچنان می‌دویدم و حس می‌کردم نفس‌های سیاه آن حیوان را که پوست گردنم را داغ می‌کرد. می‌دویدم. پارس می‌کردم و می دویدم به سمت دبستان تعطیل.

سامپو کوچولو در سرزمین‌های شمالی به دنیا آمد. پدرش قاتل مادرش بود، حتی پیش از آن‌که او متولد شده باشد.
می‌دانست از جنبه‌های مضحک زمستان   همین برف است
اگر بخاری هیزمی اتاق آن‌ها را گرم نمی‌کرد و او نیمه‌ی دیگرش را  در آغوش می‌خواست
و آلـت تناسلی‌اش را به جلو می‌گرفت
و می‌دانست که انسان‌ها به هم نزدیک می‌شوند تا زخم‌هایشان شفا پیدا کند
ولی میسر نمی‌شد
«همه‌ی زناکاران از همین قماشند.»
سامپو این‌ها را در جوانی خودش می‌گفت و فکر می‌کرد که اتاق زیر شیروانی در تسخیر ساحره‌های زوزه‌کش است.

دختری که کله‌ی کبوترها را کنده بود و با سر رفته بود توی دماغ همکلاسی ش، من خبر نداشتم      خواهر ناتنی من است
و دلش می‌خواست که توجه خدا را به خودش جلب کند
چون واقعاً «تخم» بهترین امیدهاست!
نظر تو در این باره چیست؟
داشتم این‌ها را برای آن ملعون سه‌چشم تعریف می‌کردم که دست بچه‌ها را غل و زنجیر کرده بود
نه! فرار کردم. فرار می‌کردم.
تا اینکه
علی سطوتی را پیدا کردم که مغازه‌ی لوازم‌التحریری زده بود. او را در بالکن مغازه‌اش خوابانده بودند و دینامش را عوض می‌کردند. پیچ‌های سرش را شل کردند و ولش کردند وسط شهر. علی در میان جمعیت حرکت می‌کرد و دختربچه‌ها را مثل بستنی دوست داشت. به خانه برمی‌گشتیم و با اتود سرنگی به شقیقه‌هایش اسید تزریق می‌کرد. در این موقع یک دیوانه بود که فقط می‌توانست بخندد و سر تکان می‌داد و با یک جمعیت تصوری صحبت می‌کرد.

روی سخنم با موفق‌ها نیست
ای بازنده‌های مادر زاد!
پاهای لطیفتان را بگذارید روی سر ما
( او کوتاه‌قامت بود و پابرهنه )
با تار مویی فریب می‌خوردم من
تا از هم بهره‌مند شویم ای زیبای رکیک! کثیف دوست‌داشتنی ناپدید!
شعرهای من محرک جـنسی نیستند
تن‌ها در خیابان ولی‌عصر نمی‌شد لخت شد.

قطرات چندضلعی باران نگاه سامپوی پیر را مورد هدف قرار می‌دادند
مگر موهایش سپید می‌شد
که مرا به وحشت و ندامت می‌خواند
چون من به توصیف او را آغاز کرده‌ام
سامپوی سرزمین‌های قطبی را
نازیبا اما جاودانه.

درست روز بعد از آن شب دوباره علی را دیدیم که به خاطر ما ریش و سبیلش را تراشیده بود.

۲۳ مهر ۱۳۸۸
 

                                                                                                

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:32  توسط احسان عزتی  | 


باز نشر از مطرود

 

 بوی سفید ماه افتاده بود روی ملافه. زن در آینه نگاه کرد و هم‌زمان بچه‌ای را که چند دقیقه‌ی پیش زاییده بود، تو می‌داد.


 تمرین رهاسازی، عضلاتم را از من دور می‌کند.
در پنجره: قشون حامیان خداوند بچه‌مُرده‌ها را در جعبه‌های سیاه تشییع می‌کنند. یکی از زن‌ها همچو بنی‌اسرائیل به آن‌ها حمله می‌کند و جنازه‌اش را مثل لباس‌هایش عوض می‌کند.
کسی که مدت‌ها سگ بود، به شهر آمد و لباس می‌پوشید و در قبرستان‌ها زندگی می‌کرد و نعره برمی‌داشت.


 آدم‌فضایی‌ها شب روی بام خانه‌مان فرود می‌آیند و عذرخواهی می‌کنم ـ این یک امیدواری است ـ وام می‌گیرم، گیتار برقی می‌خریم، می‌ریم کلیمانجارو. یا من لای موهای تو گم می‌شم.
ما در کوره‌های آدم‌سوزی به هم دل بستیم و پیروزی حقیقی به نام Love تمام شد.


 خداوندا!
خداوند شبان ماست ـ خدا کسی را محتاج او نکند ـ
در مراتع سبز ما را می‌خواباند و به ما تجاوز می‌بَرد و آرام آبش را به دهانه‌ی سوراخ ما هدایت می‌کند و جان ما را تازه می‌سازد ـ تشکر می‌کنیم ـ


 به باغ تن میوه خواهم داد
و ملایم ببوسم دهانت را.


  روح خداوند روی خطوط بخارآلود تن زن حرکت می‌کرد و زمین در تاریکی دره‌هایش خفته بود آورده‌اند.
.
.
.
پرده بالا رفت و ما خودمان را دیدیم که داشتیم س کـ س می‌کردیم.


 همه‌ی اتاق‌ها چشم دارند. گوش‌هام رو آیفون بودند و صداهای مخفی سرم را می‌شنیدند. آن‌ها عکس پانزده‌سالگی واژن دوسـت‌دخترم را نشانم می‌دهند.
دمب موهام را به تخت بسته‌اند و زن بنی‌اسرائیلی سیگارش را روی زبانم خاموش می‌کند.
به مزه‌ی آخرین سیگار سید بارت می‌ماند که می‌جوید زیر دوش حمام تخم‌هایش را با دستش گرفته بود و آواز می‌خوانم.


 کوچه‌های بن‌بست بچه‌ها را می‌ترسانند
ما از کـون آوردیم
روی سرهامان نایلون سیاه کشیدند و صدای اسب آبی درآوردند
هوندایی‌های سلسبیل
نعره برداشتند:
دخترهای  دمبِ موشی احساسی‌ترند
شب‌ها را آتش می‌زنند و روز
ساختمان اداری را دست گرفته
مردهای کت و شلواری را می‌آویزند از چوب‌لباسی دفتری.
و ادامه دادند:
دخترها پدر و مادر ندارند و مثل بچه خودشان را خیس می‌کنند.


 «شب‌ها به کیوسک تلفنی در اتوبان نواب زنگ می‌زند و صدای طبل یک‌باره قطع می‌شود.»


 سپس شیطانکی دیدم که مثل ستاره‌های آخرین شب سوگواری زمین کبود بود و کبود رفت.
موهایش مانند ریزش آبشار و غرش سرخپوست‌ها که چهار هزار نفر بودند ارواح ناپاک.
بعد
رودخانه‌ها خشکید. فرمانروایان جهان همه رفتند. هفت فرشته آمدند و به شکلی سمبولیستی سر بریده شدند.


 فوراْ
خاک مورچه‌ها را می‌خورم.

۳ مهر ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:59  توسط احسان عزتی  | 

 

                          باز نشر از مطرود
 

«آنه شرلی» ـ شیزوفرنی ِ تنها ـ به پله‌ی یازدهم که رسید، برگشت و مُتل‌دار پیر را مثل خدا نگاه کرد. بعد نگاهش را توی چشم‌هاش جوید و تف کرد انداخت کف راه‌پله.
من ـ خواب‌گردی حـشری ـ داشتم می‌رفتم نوجوانی تهدیدم‌آمیزم را از بیخ ختـنه کنم.
مامان می‌گفت: «پدرت منزوی شده!» تو انباری داشتم بار می‌زدم و مثل عرق، سگ شده بودم.
گرفتم کلُفتی ِ دامن ِ سیاه را به دندانم و زن همسایه مثل بیوه‌ها هی برمی‌گشت و پشت سرش را نگاه می‌کرد. درست وقتی که شیر آب باز شد، به او گفتم باید مثل علیرضا پسـتـان‌های بزرگ‌تری می‌داشتی ولی او همچنان گریه می‌کرد و سیاه شد.
یازده پله مانده بود تا به اتاقم برسم و این یادداشت را بنویسم برای تو.
تابلوی روی دیوار: گروه پسران کنار برکه‌ی تاریک ایستاده بودند روی یک پا و مرغابی‌های مصنوعی را سنگ می‌زدند.
صدای سازم دهنی است:
مثل کف پا
و قرون متواری.
خواهر یعنی ارتکابِ زشتی. یعنی بی‌نزاکتی ممنوع!
برادر یعنی مَرد، یعنی مُردنی. تختِ میخ‌دار.
بوی شیر تازه می‌دهی و پوستت طعم فلس ماهی‌های آب‌های آزاد.
من لُختم و صبحانه حاضر است. صدای دندان‌های تو می‌آید، وقتی که با حیوانان خانگی معاشقه می‌کنی.
«آنه» ـ دختر کوچولوم ـ بگو:
                                   من که متال‌باز نیستم پس چرا این شکلی‌ام؟
                                  تو که دخترباز نیستی پس چرا گریه نمی‌کنی؟
دریا هر چه‌قدر خودش را می‌شوید، پاک نمی‌شود زیرا که وقتش را با فاحـشه‌ها تلف کردند.
من خوراکم را به پلنگ‌ها دادم تا سیر (یا شیر) بشوند ولی آنها شهر را محاصره کردند و گفتند که توبه نخواهند کرد و هواداران شیطان را بیرون خواهیم راند.
«آنه شرلی» ای خدای مهربانم! (روباه قرمز)
ما همه می‌دانیم که این نوشته عین حقیقت است.
بیماریم سودی نبخشید و از همه جا مایوس نیازمند درگاهی شدم ـ یا مرگ یا مساوات ـ
یک چشمم را از حدقه درآوردم تا با یک چشم به بهشت بروم
تو با دست‌های نامرئی بای‌بای می‌کردی و عکس فرشته‌ی بی‌بال بودی
و من زیر درخت انجیر اولین بار او را دیدم
امضا: آرامش دریاچه‌ی نقره‌ای.

۳۰ مرداد ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:30  توسط احسان عزتی  | 

 

واقعیتی  وجود ندارد جز درون دهانی که ناگهان باز می شود و هذیان می گوید.واقعیت اگر آن هذیان نباشد،باز شدن آن دهان مچاله است.(علی سطوتی قلعه ـ پایگاه ادبی مطرود)

 

در همسایه گی من،پیرزنی تنها زندگی می کند.البته او تنهای تنها نیست.جسیکا هم با اوست.خانم جعفری(من اینطور صدایش می کنم)زن پر چانه ای ست.و من همیشه خودم را از تیررس او دور نگه می دارم.یک روز که مثل همیشه توانسته بود مرا غافلگیر کند برایم تعریف کرد که هفته ای دو مرتبه جسیکا را می شوید.گفتم:"می برینش حمام؟!"

-نه!

چشم هاش برقی زد.گفتم:"پس چی؟"

-لباسشویی جانم! می اندازمش تو ماشین لباسشویی!

من با دهان باز نگاهش می کردم و او همچنان چشم هاش برق می زد.شک نداشتم که این کار امکان پذیر نیست. اما برای اینکه دل پیرزن را نشکسته باشم،به این دیالوگ ادامه دادم ."مگه میشه؟!"

-باورت نمیشه پسر جون؟می خوای یه بار از نزدیک ببینی؟ها؟!

چاره ای نداشتم جز اینکه بگویم آره! می خوام! پیرزن برای چهارشنبه صبح مرا به خانه اش دعوت کرد.تا شاهد مراسم جسیکا شویان توسط ماشین لباسشویی او باشم.

برای شام چیزی درست نکردم.چند پره کالباس توی یخچال بود که با گوجه و نان کپک زده خوردم و بالا آوردم.سیگار نکشیدم.تصمیم داشتم خیلی زودتر از هر شب بخوابم.دراز کشیدم و به سقف خیره شدم...گربه ای که در ماشین لباسشویی در حال چرخیدن است و هی به شیشه ی دریچه ی آن پنجول می کشد اما صدایش در صدای دستگاه حل شده و شنیده نمی شود.گربه ی بیچاره! ... به خودم که آمدم صدای خنده ام تمام آپارتمان را پر کرده بود.الان پیرزن فکر می کند دیوانه شده ام و پله ها را پایین می آید تا ...

نفهمیدم کی خوابم برد.و فرداش چطور گذشت.چهارشنبه صبح بر خلاف همیشه خیلی زود از خواب بیدار شدم.سیگار کشیدم رو تخت ام.صبحانه برای خودم نیمرو درست کردم ولی چون نان در خانه نداشتم مجبور شدم خالی خالی نوش جان کنم اش.مسواک زدم.لباس مرتبی پوشیدم.و رفتم جلوی واحد خانم جعفری.قبل از اینکه انگشتم را روی زنگ بگذارم در باز شد.اما کسی جلوی در نبود.مردد بودم بروم تو یا نه.حس عجیبی داشتم.چرا باید به اینجا می آمدم؟مگر از اینکه نمی شود گربه ای را توی ماشین لباسشویی انداخت و بعد زنده بیرون اش کشید مطمئن نبودم؟پس ...

رفتم تو."سلام"صدای پیرزن خیلی جوان تر شده بود.جا خوردم.لابد خوشحال است.امروز می تواند چیز ناممکنی را به من ثابت کند.دختر قد بلندی با موهای مشکی و چشم های خیلی درشت از داخل اتاق بیرون آمد.درست روبروی من ایستاد و دستش را به سمتم دراز کرد.من هم دستم را بالا آوردم.دستم را گرفت."جسیکام!"شبیه جوانی خانم جعفری بود.عکس های عروسی ش را پیش تر نشانم داده بود.اما پس خودش حالا کجا بود؟جسیکای واقعی_گربه ی ملوس_چه؟جسیکا دوباره به اتاق برگشت.ماتم برده بود.در توالت باز شد.پیرزن بود.به نظر پکر می رسید و کمی که توی صورتش دقت می کردی سبیل کم پشتی_همچو سبیل پسرهای تازه بالغ_بالای لبش سبز شده بود.چشم هاش غم عجیبی داشت.اما به عینه کمی زیباتر و جوان تر از قبل شده بود.و شاید  چند سانتی متر بلند تر.همه چیز مثل خواب بود.نمی دانستم که باید باور کنم این ها را یا نه.می خواستم از پیرزن بپرسم که قضیه از چه قرار است؟و مگر قرار نیست جسیکا _گربه ی خوشگل_را بیندازد توی ماشین لباسشویی تا من تما شا کنم؟او هم به اتاق رفت.هیچ وقت به این اندازه دلم نخواسته گربه ای را ملاقات کنم.دیدن آن لااقل این را به من می قبولاند که جسیکای دختر نمی تواند همان گربه باشد."خفه شو!"صدا از اتاق بود."آروم تر!" پیرزن سعی داشت دختر را آرام کند.اما دختر عصبانی تر از این حرف ها بود."حق نداشتی این کار رو بکنی،می فهمی؟آره؟!"کاملا خودم را باخته بودم و احساس می کردم توپ اضافی هستم که پرت شده ام وسط زمین فوتبال در یک مسابقه ی ظاهرا حساس.باید هر چه زودتر کسی مرا از زمین خارج می کرد.باید شوت می شدم بیرون.خودم که نمی توانستم خودم را دک کنم.پس باید منتظر می ماندم.دختر از اتاق خارج شد."ببخشید آقا شما اینجا چکار داری؟!"زبانم بند آمده بود.پیرزن هم به دختر پیوست.بیشتر که دقت کردم اصلا شباهتی به خانم جعفری_آن پیرزنی که گربه داشت و همسایه ی من بود_نداشت.نکند آپارتمان را اشتباهی آمده ام؟سعی کردم همه چیز را برای آنها توضیح بدهم."گربه تو لباسشویی؟!!" دختر اینرا گفت و خندید انقدر که پیرزن از دستش دلخور شد.نگاه مادرانه اش را بهم دوخت."کی اینو بهت گفته پسرم؟!"گفتم:"شما! خود شما!" اخم هاش تو هم رفت. و دختر دوباره خندید.گفتم:"اصلا...اصلا...سگه...بببخشید گربه تون...کوش؟کجاس گربه هه؟!"فشارم بالا رفته بود.دختر دستهایش را در هوا تکان می داد."کدوم گربه آقا؟خل شدی؟!" "مامان این دیوونه س!!" سرم گیج رفت.افتادم.

سردم شد.تنها بودم. دریچه ای باز شد.انگار که کسی یا کسانی از پشت سر هل ام داده باشند،افتادم توی محفظه.در آن بسته شد.حالت جنینی  پیدا کرده بودم .ناگهان صدایی روشن شد و من شروع به گردش کردم.دایره وار به دور خودم می گشتم می گشتم و می گشتم می ... هر چه از روز اول بدنیا آمدنم خورده بودم بالا آوردم.هیچ چیز نمی دیدم.همینطور می چرخیدم.دهنم کف کرده بود.فحش می دادم.اما خودم هم نمی شنیدم.یاد روزی افتادم که با پسر عمویم سوار سورتمه شده بودیم تو پارک.و به مقامات جمهوری اسلامی فحش های ناجور می دادیم.تقریبا فریاد می زدیم اما سرعت دستگاه انقدر زیاد بود که صدای ما در هوا گم می شد و کسی نمی شنید.حتی خودمان.حتی خودم.دستم را به کناره های محفظه می گرفتم.چشم هام بسته بودند اما می سوختند.سه چهار مرتبه سرم ...یکهو همه چیز متوقف شد.ترس تمام وجودم را پر کرده بود.نفس نفس می زدم و از سوراخ های د ماغم کف بیرون می زد.  جرئت پیدا کردم و چشم هام  را باز کردم.داشتم گریه می کردم تو بغل پیرزن.دختر درست روبروی من روی کاناپه نشسته بود ، پاهاش را از هم باز کرده بود و گربه داشت براش می لیسید.با دیدن گربه همه چیز یادم آمد و خواستم حرف بزنم.پیرزن مرا به سکوت دعوت کرد و شروع به نوازشم کرد.دستش را برد توی پیراهنم و روی سینه ام دست کشید.گردنم را بوسید . انگشت های دستم را گرفته بود توی دستهاش و آرام می مالید.صورتش خندان بود.دختر پاهاش را سیخ کرد و آهه بلندی کشید.گربه هه به سرعت دوید سمت آشپزخانه.اینجا آپارتمان من بود.شک نداشتم.آنها اینجا چکار می کردند؟پیرزن و دختر لب های هم را بوسیدند و یک صدا گفتند:"جسیکا؟!" گربه ی سیاه به سرعت برگشت و پرید تو بغل دختر.خواستم از جام بلند شوم ولی پاهام انقدر شل شده بود که نمی توانستم روی آنها بایستم .چهار دست و پا به آشپزخانه رفتم.پیرزن و دختر می خندیدند بهم.دندان هایشان را از پشت سرم می دیدم.میو میو می کردم.پیرزن به سمت من می آمد ولی به من نمی رسید.گوشه ی آشپزخانه توی خودم مچاله شده بودم. به خودم فشار آوردم تا توانستم بلند شوم و بایستم و محکم به پیرزن گفتم که کولر را روشن کند.هوا گرم است! دوباره گفتم ولی صدایی از من در نمی آمد.هر چه دهانم را بیشتر باز می کردم،بیشتر صدایی از من در نمی آمد.جسیکا دختر را بغل کرده بود و می لیسید.  پیرزن رفته بود کنار پنجره و لبخند می زد.پنجره را باز کرد و انگار که کسی را دیده باشد.داد زد:"خانوم جعفری؟!بفرما بالا!" گریه م گرفته بود.دویدم سمت اتاق.کاغذ و خودکار پیدا کردم.می خواستم بنویسم:"اینجا چکار می کنید عجوزه ها؟! پتیاره ها ! توی آپارتمان من چه گهی می خورید؟! با این گربه ی سیاه زشت تون! زودتر از اینجا برید! گورتون رو گم کنید!"

چند دقیقه ای می شد که خودکار دستم بود و چیزی نمی نوشتم.اصلا من سواد داشتم؟می  توانستم آیا حتی اسم خودم را روی کاغذ بنویسم؟با ترس و لرز از اتاق بیرون آمدم. پیرزن لخت شده بود و اندام گوشتی اش را می لرزاند.جسیکا با نوک پستان گربه بازی می کرد و گاهی مک می زد و شیر می خورد.رشد می کرد و بزرگ می شد.پنج دقیقه نشده اندازه ی جسیکا تمام آپارتمان را گرفت.پیرزن هی به خانم جعفری زنگ می زد و احوال مرا می پرسید و با لبخند می گفت که ماشین لباسشویی جدیدی خریده است قسطی از فروشگاه.و بعد خانم جعفری حال گربه اش _جسیکا_را از او پرسید و پیرزن قطع کرد.هنوز گوشه ی آشپزخانه کز کرده بودم و آنها را تماشا می کردم که ناگهان ماشین لباسشویی کنار دستم روشن شد.سر و صدایش دو سه برابر شده بود.گربه هه مثل اینکه به این صدا آلرژی داشته باشد شروع به جیغ کشیدن کرد.جیغ می کشید و صورت پیرزن و دختر را پنجولی می کرد.جیغ.پنجول.با دست گوشهام را گرفته بودم . اما درونم گربه ای هی پنجول می کشید و جیغ.جیغ.پیرزن می خندید و سوتین جدیدش را نشان خانم جعفری میداد.دختر توی اتاق داشت با یکی جر و بحث میکرد سر پول.وگربه توی ماشین لباسشویی در حال چرخیدن بود و هی به شیشه ی دریچه ی آن پنجول می کشید اما صدایش در صدای دستگاه حل شده و شنیده نمی شد.گربه ی بیچاره! انگار کمک می خواست.

 

                                                                    

                                                             احسان عزتی

                                                                 مرداد ۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:28  توسط احسان عزتی  | 

 

من اگر دهانم را می خورم

اگر کفش تو را توی چشمم فرو می کنم روی تخت دستم را دراز می کنم و

سیب می خواهم           بخاطر عشق توست عزیزم

در این هوای لخت با این اوضاع کاغذی

پول در آوردن مشکل است

من یک نویسنده هستم

در خیابان که راه می روم پیاده رو ها از من جلو می زنند و عینک آفتابی م

پرواز می کند به دنبال خورشید

چطور دوباره او را کثیف کنم

وقتی پستان هایش هنوز درست رشد نکرده اند

عشقم دستش لای در مانده دستش را از توی سوراخ تو می کند

وقتی که دیر می رسم

خوراک خوک را تنها تنها خورده ای

مال چشم هات

نگاهم

موهام

دست و پام

در هم می لولند

حشرات عجیبی تخم ریزی کرده اند اینجا

باید سیگار کشید لای موهای او

می ترسد همانطور که سریع از کنارم رد می شود

مرا سوار ماشینی دودی می کنند می برند خرابه های پاکدشت پیدام می

کنند

داد می زنم من محمد مختاری نیستم

               من خیابان ایرانشهر نیستم

یکی از آنها دستش را برده است توی شورت دوست دخترم

خیس می شود

پاهام را شسته ام

چطور دوباره خودم را کثیف کنم

من از عشقش بیمارم

مجروحم

مثل اناری که از لب هاش خون می چکد

از لبنانی او آب روانی ست جاری

چه گوارا

این یک شعر مسلحانه است

تم عشق

و موضوع مبارزه است

 

بچه غول ها می خوانند بعد سرش را از چاه توالت بیرون می آورد می رود

سر کوچه

بالاخره یک روز بدجوری ۱۸ تیر می شود

و می خورند به در گاراژ

سوراخ سوراخ می شوند

می روند با لباس های سوراخ سوراخ سوراخ سوراخ سوراخ

و به شهر بر نمی گردند

 

                               احسان عزتی

                                  بیستم اردی بهشت

                                     هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:39  توسط احسان عزتی  | 

 

 

در مسافرخانه ی زیر زمینی

زن چاق دیوانه گوشت فاسد تنش را سلاخی می کند و نیروهای متفقین 

در صخره ی سیاه سردابه ی شراب حفر می کنند.

 

مگر چاله های تو خیابان هم داشتند می سوختند

که یکی از آنها مثل فسفر گداخته ذوب شد.

دیدم گلوله ای را که به سمت من می آمد از دور برام دست تکان می داد

در مسیر بادها می آمد و ترانه های شاملو را می خواند

گلوله ی سبز به قلب من رسید در قلبم فرو رفت و آرام گرفت

یک نفر گفت تا گل هس چرا مشت

و در دهان سگ یک شاخه گذاشت.

 

با این که سرم را از کار انداخته اند

و وحشت تمام صورتم را خورده است

زره جنگی به تن می کنم.

باید بگم

قدرت مرگ بار دهان تو

توانم را مکیده است

و تعهد جسمانی ما

شبیه اثر انگشت ایران بی اعتبار است

مثل اینکه اسپرم ات بوی گاز اشک آور بدهد یا از چشم های شهر باتوم

بیرون بزند

روی خواب هام خواب می بینم

و تمبر می چسبانم

سپس میلیون ها انسان را دیدم که طومار امضا کردند

روی امضا ایستادم.

 

با آنکه گفتم

اما            نسبت به رنگ ها بی تفاوتم

تنها یک شمشیر می خواهم

تا مرگم را به سامورایی ها تقدیم کنم.

 

 

                                               احسان عزتی

                                                         ۲۷ تیر ماه ۸۸

 

 

 

                             

                                              

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:37  توسط احسان عزتی  | 

 

صبا گفت:خدا هم پرسپولیسیه!

 

 

پشت قالی بود که گوش گربه سیاهه را با قیچی برید و گذاشت کف دستم

بعد دامنش  را زد بالا

سرم را برد زیر آن

و مرا فرو کرد تو خودش

همه جا تاریک شد

سرد شد همه جا

خنک

بعد نفس کم آوردم

با دو تا دستهام راهم را باز کردم

 

بیرون که آمدم

دستهام لزج شده بود

عمه کتی انگشت هام هام را یکی یکی می برد تو دهنش و می مکید می مکید

گربه سیاهه که یک گوش کم داشت

گوشه های اتاق را بو بو بو می کشید

و پشت خودش را می لیسید.

"بعد از ظهر تابستان" روی دیوار حیاط دراز کشیده بود

کوچه خمیازه می کشید

و سر از خیابان در می آورد

بعد از یک طرف بن بست می شد و می داد

 

آن موقع ها

بچه های کوچه تخمی ها به هم پشت می کردند

مثل ولادیمیر و استراگون که به همه پشت کردند

و بیلاخ تحویل شان داد گودو

 

عمه کتی کون گهی بچه اش را با جانماز مادربزرگ پاک می کند

بعد جانماز گهی را پرت می کند تو صورت شوهر کونی اش

و در می آورد پستان چپ اش را

من پستان اش را دهن می گیرم م م

 

او پسر بچه ها را دوست داشت

و من لاشه ی سگ های مرده را

بو می کشم

شورت عمه کتی را

که پسر بچه ها را دوست دارد

و پرسپولیس را

می گوید:"خدا هم پرسپولیسی ست!"

از خودش پرسیده

رفته اند با هم زیر لحاف

و بعد لب هاش را آورده نزدیک گوش عمه کتی و آرام و خش دار زمزمه کرده:"منم

پرسپولیسی ام!"

 

سه شنبه است

باید اسب سواری کنم

اسب می شود و من باید سوارش بشوم

بعد تمام اتاق را دور می زند

سه بار...ده بار...صد بار

انقدر که از نفس نفس می زند می افتم روش

قلقلک اش می دهم

و می خندد از روده بر می شود...

 

عمه کتی اما همیشه خوشحال نیست

یک نیمه برنده است

و یک نیمه بازنده

پرسپولیسی ست!

 

 

                                              هفتم

                                              فروردین

                                                 ۸۸

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:53  توسط احسان عزتی  | 

                                    

 

                                                                                  به سارا

 

یک روز از خواب بیدار شدم.نه!تبدیل به سوسک یا حشره ی دیگری نشده بودم،فقط تمام بدنم می خارید.یک ربع به ده بود که بیدار شدم.تا ساعت دوازده خودم را خاراندم.هر چه می خاراندم،بیشتر خاریدنم می گرفت.همه جام می خارید.از نوک دماغم تا سوراخم.موهام.ناخن هام.خایه ام.خلاصه می خاریدم بدجور.احساس کردم رختخوابم هم می خارد.شروع به خاراندن ملافه و پلنگ پتویم کردم.دیگر ساعت شده بود دو بعد از ظهر.نگاهی به در و دیوار و وسایل و اشیا داخل اتاقم انداختم.با زبان بی زبانی از من می خواستند که بروم سر وقت شان.گفتم در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.سریع از جا پریدم.اول رفتم سراغ دیوارها.انقدر ناخن کشیدم که بعد از مدتی از تک تک انگشت هام خون جاری شد.خون را مالیدم به صورتم.رفتم سراغ پنجره ها.ناخن،خون و اشک شیشه را به گه کشید.رفتم دستشویی.پایین کشیدم و شاشیدم به کاشی های آبی.گفتم اگر خارشی چیزی داشته باشند،شاید شاش درمانی موثر واقع شود.صورتم را تو آینه حسابی خاراندم.با شلوار و شورت پایین کشیده از دستشویی بیرون آمدم.رفتم حمام دوش بگیرم.برخورد قطرات آب به پوستم،خارشم را تشدید می کرد.از زیر دوش بیرون آمدم.همانطور خیس و لخت برگشتم به اتاقم.پنجره را باز کردم.چند نفری جلوی در خانه ی مان ایستاده بودند.به محض دیدنم ماتشان برد.فکر کنم بدجوری می خاریدند.این را بهشان گفتم.عصبانی شدند.به تخمم.پنجره را بستم.ساعت شده بود پنج بعد از ظهر.زنگ زدم به دوست دخترم.گفتم اگر می خارد،بیاید پیشم.فکر کنم می خارید.خیلی زود رسید.از پشت شیشه ی پنجره راننده ی آژانس را دیدم.حسابی تنش می خارید.دوست دخترم از راه نرسیده،لباس هایش را کند و خودش را پرت کرد تو بغلم.شروع به خاراندنش کردم.سر و صدایش در آمده بود.درب آپارتمان را باز کردم و بردمش تو پله ها.لخت تو بغلم تقریبا گریه می کرد.همه جایش را خاراندم.دستم را تا ته فرو کردم تو.و قسمت های داخلی اش را هم خاراندم.دستم لزج شده بود.تف انداخت به صورتم و خندید.من هم خندیدم.با هم خندیدیم.صدای قهقهه ی مان تمام پله ها را پر کرده بود.توقع داشتم همسایه ها برای رفع خارش شان بیرون بیایند.اما توقع بی جایی بود.برگشتیم به داخل آپارتمان.برای آنکه حوصله ی مان سر نرود،تلویزیون را روشن کردیم و تو چشم های هم نگاه کردیم.دوست دخترم که اسمش را هیچ وقت ازش نپرسیدم ، یکهو زد زیر گریه و بعد از مدتی اشک هاش تمام خانه را پر کرد.دریاچه درست شد.من شناکنان روی آب سعی داشتم او را آرام کنم.باید جلوی گریه کردنش را می گرفتم ،وگرنه هر دو غرق می شدیم.وسایل و اشیا داخل خانه هم غرق می شدند.بیشتر دلم برای آنها می سوخت.دیگر خارشم یادم رفته بود.فقط تلاش می کردم جلوی اشک ریختن دوست دخترم را بگیرم.سرش را بردم زیر آب.نیم دقیقه نشده،دلم نیامد و گذاشتم سرش را از آب بیرون بیاورد.بیچاره مثل آهو مظلوم شده بود و با نگاه التماسم می کرد.بدون یک کلمه حرف،فهماندمش که باید فوری جلوی گریه اش را بگیرد.صورتش را آورد جلو و لبهام را بوسید.

تمام شب را روی آب بودیم.دراز کشیده بودیم و شعر می خواندیم.کسشعرهایی که معلوم نبود از کیست.در این بین چند تایی شعر خوب هم رد و بدل شد،که شاعرش را نمی شناختیم.یکی از این شعرها راجع به مردی بود که سر زنش طاس بود و براش ساک می زد.یک شعر دیگری هم که بخاطرم مانده درباره ی دختری بود که تو درخت زندگی می کرد و خود ارضایی می کرد.نفهمیدم کی خوابم برد.صبح که بیدار شدم رو تختم بودم و از جنازه ی دوست دخترم خون می رفت.تمام پوست تنش پاره پاره شده و جای ناخن رویش مانده بود.فکر می کنم تمام شب انقدر خودش را خارانده بود ،که خون بدنش رفته و مرده بود.فقط این وسط نفهمیدم آنهمه اشکی که آپارتمان را به دریاچه آب شور تبدیل کرده بود،کجا رفت... 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 21:3  توسط احسان عزتی  |