تبليغاتX
تا بیخ

تا بیخ

اُفيليا،بگذار تا قلبت را بخورم،قلبي كه اشك هايم را مي گريد.

 

امشب نوشتنم نمي آيد.كه چي؟گند مي زنم به يادداشت نويسي.ترجيح مي دهم دوستانم بنويسند و من بخوانم و حالش را ببرم!

عيد نداريم امسال.خون هاي زيادي ريخته شده.سال عوض مي شود،خب به سلامتي!

چه اتفاقي مي افتد در سال جديد؟مهم نيست.لحظه را عشق است!دوستاني دارم كه مي توانيم با هم باشيم و به دنيا بخنديم.گريه كنيم.سر روي شانه هاي هم بگذاريم و آه بكشم و بگوييم :"اي دريغا!" اي دريغا ...

به قول فئو ، تنها يكي بغل مي تواندم برهاند! اين روزها كه همه چيز را گرفتند و ما گفتيم باشه! قبول!  تنها يكي بغل ... !

دو تا از كارهايي كه ما را اميدوار مي كنند را لينك مي دهم كه بخوانيد حتماً.

تراس/احسان

به هر حال / پدرام يگانه معافي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 2:45  توسط احسان عزتی  | 

 

بروم توالت بنشينم و به اين فكر كنم كه چرا تجربه هاي جنسي زيادي نداشته ام؟يا بنشينم و به پلات فكر كنم واسه نمايشنامه؟كاش پشت بام بودم و دراز مي كشيدم روي گليمي چيزي و نسيم مي آمد معاشقه مي كرد با تنم.

بهترم.جسماً كه خوبم.فقط اين سرفه ها اذيتم مي كند.مامان مي گويد :"برو دكتر!" تو هم مي گويي بهم.حوصله ندارم.بدم مي آيد از مطب،پرستار،دكتر،روپوش سفيد،بيمارستان و همه ي اين چيزهاي حال بهم زن.بالا مي آورم در توالت كه به تجربه هاي جنسي گابريل گارسيا ماركز فكر مي كنم و معاشقه مي كنم با شخصيت هاي نمايشنامه اي كه قرار است يك روز بالاخره بنويسمش.

با سبيل ام حال مي كنم.توي آينه نگاه مي كنم و خوشم مي آيد از قيافه ي خودم.تنها چيزي كه بعضي وقتها باعث شده احساس رضايت به من دست بدهد همين قيافه ام بوده از همان بچه گي.

يك روز بيدار مي شوم و مي بينم قيافه ام عوض شده.تغيير كرده ام اساسي.شايد شبيه شمس لنگرودي بشوم يا جاني دپ يا اكبر عبدي...اصلاً هر خري!

بيداريد لابد.نكند مسعود قلبش گرفته باشد؟راه مي رود و سيگار مي كشد.لعنت به مادوكس! آخرش مي ميريم و مي رويم پي كارمان.كاش آدم فضايي بوديم و در سياره ي ديگري لذت مي برديم از هواي پاك و دوچرخه سواري.

دارم تايپ مي كنم.هميشه روي كاغذ مي نوشتم بيشتر با مداد.تايپ كردن هم جالب است با اينكه كند است دستم و ذهنم جلوتر مي رود براي خودش.

حالم خوب است.انگار آمده ام توي پاركينگ و پارك شده ام يك گوشه.دارم استراحت مي كنم واقعاً.گشاد شده ام و زورم مي آيد كاري انجام بدهم.فقط مسيج مي زنم به تو و مسيج هاي تو را مي خوانم.كتاب هم مي خوانم.نمايشنامه فقط.قفل كرده ذهنم.ايده ندارم.بي حوصله ام براي نوشتن.اما مشتاقم.

روزهاي بي پولي ما كي تمام مي شوند؟شايد اصلاً نرسيده اند هنوز.و قرار است صاف بشود دهانمان در آينده ي نزديك.چه دغدغه هاي پوچي.همه ش حواشي ست زندگي ما كه انگار متن ندارد.بي متن و تن است.سرش را زده اند ،انداخته اند جلوي لاشخور ها.وحشي ست حيات.ماه را نمي بينم.از اينجا پيدا نيست.از هيچ كجا نمي شود تو را ديد كه لبخند مي زني و مي پاشي شادي را توي فضا.

آقاي اكبرزاده بايد موشك بسازيم و پرواز كنيم دور بشويم از زمين.من عشق ام را با خودم مي آورم.عق نزن و نگو كه چرا اينهمه لاو؟همين است كه هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 23:22  توسط احسان عزتی  | 

 

درد درد درد.همه چيز به همين حس،به همين كلمه مي رسد.بن بست است و ناتمام.ادامه پيدا مي كند در خودش و طولاني مي كند تو را.من را.همه را.

دلم مي خواست يادداشت هاي فئو ادامه داشت و مي رفتم مي خواندم شان و گنگ مي شدم.نوشتن يادداشت هميشه سخت بوده برايم.از اول نوشتن سخت بود و فقط شعر بود كه خودش مي آمد و مي شد و مي ماند كه آن هم به گا رفت.به فاك داديم ش.بهتر!

گمانم هيچ وقت نويسنده نمي شوم.هميشه بين راه مي مانم.عنكبوت مي شوم و درست وسط تاري كه خودم تنيده ام مي پوسم و از بين مي روم.

ننوشتن عذابم مي دهد.هول برم مي دارد و زمين مي زندم محكم.به خودم كه بيايم دير شده و كار از كار گذشته.زمان هم چيز گندي ست و دلهره آور است.اضطراب مي گيرم و دلشوره چنگ مي اندازد در وجودم.

افكارم نمي گذارند كه زندگي كنم.گاهي مانع مي شوند كه تو را دوست داشته باشم.بغل ت كنم محكم و فشارت بدهم به قلبم تا به من راه پيدا كني.فرو بروي درون من و ديگر لازم نباشد كه به دنياي بيرون فكر كنم.درونم را نگاه مي كنم.با خودم حرف مي زنم حرف مي زنم حرف با خودم حرف حرف خودم با...

مرا مي شناسي.پيراهنت را بالا مي زني،من شكمت را مي ليسم بره آهو.نافت را قلقلك مي دهم و خداي مزرعه ما را تماشا ميكند.لبخند مي زند.

چراغ را خاموش مي كني و شب بخير  مي گويي. من خوابم  نمي برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 3:2  توسط احسان عزتی  | 

 

قسم به چشمهای سرخ ات اسماعیل/که آفتاب روزی/بهتر از آن روزی که تو مُردی/خواهد تابید. (از شعر بلند اسماعیل ـ رضا براهنی)

 

از وب سایت مطرود

 

 لباس‌های شما سی‌صد نفر را درآورده‌اند و با بدن‌هايتان سيم‌های لخت درست می‌كنند و بعد جريان برق را از آن‌ها عبور می‌دهند
 داد زدم گفتم گريه نكن مامان
 خواهش می‌كنم براي آن سی‌صد نفر گريه نكن
 
دوست‌دخترم می‌گويد با ته‌ريش جذاب‌ترم
ولی من دوست دارم بدانم حالا دارند با شما چه‌كار می‌كنند
 حتماً دست و پايتان را بريده‌اند و با سرهای شما كله‌پاچه درست می‌كنند تا به خورد گوسفندان بدهند

داد مي‌زنم می‌گويم مامان گريه کن براي آن سی‌صد نفر
كه گوری ندارند
و به خودم فحش می‌دهم

۳۰ دی ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 22:46  توسط احسان عزتی  | 

 

 

بازنشر از مطرود

 

به اشک‌ها و اراده‌ی شب هفتم آذرماه

من فقط دیوانه‌ام دکتر
به پدرم گفته بود چیزی به تو نگوییم
مثل دیوانه‌ها
محمود چرا صدا می‌‌زنی خودت را چرا صدا می‌زنی
می‌خواهم روح زندگانی تو را از زیر پوستم بیرون بکشم
آن‌ها در عوض می‌گفتند خودت را خسته نکن

اجرای روکش آسفالت روی مزرعه تسهیلات ویژه‌ای بود که حنا را به یک دختر علاقه‌مند به کار و زندگی تبدیل می‌کرد
شاید او همان دختری نباشد که کلاه پشمی بنفش به سر داشت و ته کوچه‌ی «نرسی» لب‌هایم را بوسید و دعا می‌خواند
انگار دختری بود که موهایش را ریخت زیر چرخ خیاطی
و خواب می‌دید که دخترها از سکس‌شان تعریف می‌کردند برای هم

‌آن‌ها به صداسازی روی آورده‌اند در حالی که می‌ترسند مستقیماً نگاهمان کنند
محمود محمود چرا صدا می‌زدی آن‌ها را صدا می‌زدی
گوشه‌ی سبیلت را چرخاندی و ما گفتیم پدربزرگ مرده است مادربزرگ مرده است حنا مرده است
پیرزن تو را بغل کرد و گذاشت روی آتش اجاق
یادم نمی‌آمد اولین باری بود که در اتاق‌ها را باز می‌کردی و با خودت احوال‌پرسی می‌کردی
شاید مسئولان ذی‌ربط تو را در ایستگاه آخر پیدا کنند که می‌خواهی با حنا فرار کنی
و بروی در مزرعه کار کنی برای کار
اما ساعت اعدام تو نزدیک است

عوضی‌ها چرا فراموش نمی‌کنید
دست و پایم را ریخته‌ام توی کمد دیواری
و صداهای سرم به مرز هشدار رسیده است
خودت را خسته نکن
همه‌ی ما را برده‌اند به همراه خانه‌ی پیرزن لای روزنامه
سربازها جای تو را هم برده‌اند
می‌روم سبیلم را مثل تو درست کنم و دنبال عکسی از تو بگردم
مادربزرگ روی تخت نشسته و جوان شده
امشب عروسی می‌کند با لطف‌الله
کف می‌زند و ما هم کف می‌زنیم

اجاق گاز را کشیدی وسط آشپزخانه
آن‌ها چیزهایی را با لب‌های تو تکرار می‌کنند
می‌خواستی بگویی من مرده‌ام من پدر و مادر نداشته‌ام
شاید شیطان تو را زاییده باشد
پیرزن از سربازها تعریف می‌کرد
که خانه‌اش و پسرانش را لای روزنامه‌ها پیچیده و با خود می‌بردند
نمی‌دانم ساعت چند است
ترس جاده باریک‌تر می‌شود و تو سر سوزنی‌ات را در نخاع من فرو می‌بری
دیوانه
چرا حرف نمی‌زنی
ای قلب تسخیرشده
چشم‌های تو از تولد روح حقیقت چرب است
اگر بخندی
در این روشنایی خدای جدیدی به صورت زایش سیاسی شناخته خواهد شد
اما ساعت اعدام تو فرا رسیده است

۲۷ دی ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:40  توسط احسان عزتی  | 

 

 

بازنشر از مطرود

 

پشت انگشت‌هام قایم شده بودم و دوستانم در حالی که آلـت‌هایشان را گرفته بودند توی مشت‌شان از جلوی من رد می‌شدند کله‌هاشان را خیلی منظم به چپ و راست می‌چرخاندند و زیر لب اسمم را تکرار می‌کردند
قوزک پایم تغییر شکل داده به ستاره‌ی داود و به سمتم سنگ پرتاب  می‌کنند جماعتی که می‌خندند و کفن‌پوشند بعد سردسته‌شان شاخ درمی‌آورد و فضا سیاه ـ سفید شد
صدایم می‌زدی و من در یک محیط بسته گیر افتاده بودم
بلیت گرفته بودی برایم که سفر کنم و بیایم مزرعه بخریم و صبح‌ها شیر و عسل بخوریم توی بالکن و پرنده‌ها را تماشا کنیم
من ضعیف شده‌ام و آن‌ها بالای سرم نوک تیزشان را به چشم‌هام نزدیک می‌کنند
انقدر آدم دیده‌ام که فکر می‌کنم آدمیزاد نیستم
نیم‌تنه‌ی پایین‌شان کاملآ حیوانی است
با آلـتی که چرک کرده
سُم‌شان را به خاک می‌کوبند و صدایشان را بلند می‌کنند
تو هنوز اینجایی
تو اینجایی شوپنهاور
گه زدی به همه چیز
ببخشید ببخشید
دلم می‌خواهد چوب بردارم و همه‌شان را دنبال کنم اما دکترها گفته‌اند که دیگر نباید بخوابم


 

عمر خورشید را محاسبه می‌کنم
و امید به چهل و چهار سال زندگی دارم
اما آن‌چه اتفاق نمی‌افتد مرگ است

۲۳ دی ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 16:32  توسط احسان عزتی  | 

از مطرود

باید فوراً با حمید تماس می‌گرفتم و به او اطلاع می‌دادم که گل‌ها در گلدان‌ لب پنجره خشکیده‌اند. گُهِ دیروز و پریروز من خشکیده. دوست‌دختر سابقم خشکیده. این‌ها رو به کی بگم؟ بعضی‌وقت‌ها که به تنهایی فکر می‌کنم و همزمان به تنهاییِ خودم، از این قیاس خنده‌ام می‌گیرد. اگر مهتاب نبود، شب نبود. اگر عرق سگی نبود، ما دور هم نبودیم بچه‌ها. بعد زنگ زدند و یکی آیفون را جواب داد. مجید بود که صدایش را تغییر داده بود و از یک آدم‌ربایی حرف می‌زد. می‌گفت اگر تا فردا بعدازظهر ساعت شش پول‌ها را به او نرسانیم، به بچه تجاوز می‌کند و بعد خودش را می‌کشد. گریه می‌کرد. و من به یاد آوردم یک وقت‌هایی را که پیاده گز می‌کردیم و مجید صورتش را میان دست‌هایش می‌گرفت و های‌های می‌خواند. پدر بچه ترسیده بود و گفت: چشم. ما هم گفتیم و با شعف به تماشای مسابقات ارابه‌رانی نشستیم.
دنیا سرگرم‌کنندگی‌اش را از دست داده است. باید فوراً با حمید تماس می‌گرفتم و او را در جریان می‌گذاشتم؛ چرا که توصیف حوادثی خارج از منطق اغلب در خارج از مخیله‌ی ما آدم‌هاست. چندش‌آور است. مردک بزدل پلیس را خبر کرده بود. ریختند همه‌ی ما را گرفتند و بردند ترتیب‌مان را دادند. تا پرچم سفید را بالا گرفتیم و به مکانی دوردست رفتند. بحث شروع شد. گفتمان جالبی بود. سر دوراهی قرار گرفته بودیم. باید یا پلیس را کنترل می‌کردیم یا مجید را غافل‌گیر. و بچه را که برای حتا اسباب‌بازی‌ها دل می‌سوزاند، درگیر یک مسئله‌ی عاطفی می‌کردیم. بچه طبیعتاً گول می‌خورد و در ظاهر مغایر با نظریه‌ی پلیس‌ها بود و ما موفق می‌شدیم. گلوله‌ها مستقیماً به بدنه‌ی هواپیما اصابت کردند. داشتیم فیلم تماشا می‌کردیم. یکی از ماموران پلیس تخمه می‌شکست و مشخصه‌ی دراماتیک قابل توجهش را دستش گرفته بود و می‌زد. برای این دوست کوچولو نگران شده بودیم. پدر بچه‌، سگ‌ها، موش‌ها و کوتوله‌ها را از او بیش‌تر دوست داشت. دستش را انداخته بود دور گردن همسر عزیزش و شروع به اوج‌گیری کردند. جنگ درگرفت. فجیع بودند واقعاً.
باید با حمید تماس می‌گرفتم. بسیار رضایت‌بخش‌تر بود، اگر چند شاهد هم داشتیم که دم روباه نبودند. پلیس حرفشان را قبول می‌کرد که مجید ابـنه‌ای است و با یک پیرزن احساساتی خوابیده است. بچه‌دزدی نمی‌تواند کار او باشد؛ چرا که از نظر جنـسی تمایل به این کار نداشته است و در سنین بلوغ دوچرخه‌سواری می‌کرده. یک نفر با خانم فردوسی تماس گرفت و او را به برنامه دعوت کرد، ولی به محض این‌که سه، دو، یک، شروع شد، خانم دکتر لال شد. فکر می‌کنم باید بیش‌تر هزینه می‌کردیم. تقصیر شبکه بود. همیشه تقصیر شبکه‌هاست.
کشتی‌ها غرق می‌شدند. پلیس در جاده ماشین حمید را دنبال می‌کرد. بچه‌خوشگل از پنجره‌ی پشتی بیرون را تماشا می‌کرد و برای آن‌ها زبان‌درازی می‌کرد. تجربه‌ی دست‌ اولی بود. ما هنوز پیک اول را نزده بودیم. مسعود می‌گفت: خلاق‌ترین ابزار یک نمایشنامه‌نویس تخـم‌هایش می‌تواند باشد.
شلیک چند گلوله و اصابت آن‌ها به بدنه‌ی اتومبیل آدم‌ربا نتیجه‌ای نداشت. باید قطعات پازل را کنار هم بچینم حالا. پدر بچه که فرد سرمایه‌داری است، شب برای این‌که با هم حال کنیم و خوش باشیم، به خانه‌ی ما آمده است و یکی دو تا از بچه‌ها ترتیبش را داده‌اند. مجید ساعتِ دهِ شب از ما خداحافظی کرده و رفته است خانی‌آباد. پلیس‌ها که در این آدم‌ربایی دست داشته‌اند، زودتر از ما با حمید تماس گرفته‌اند و گفته‌اند که گل‌ها خشکیده‌اند، گه دیروز و پریروز من خشکیده. دوست‌دختر سابقم خشکیده. نیم‌کره‌ی چپ مغزهای ما دیگر فرمان نمی‌برد و توانایی‌اش را از دست داده و ما با اژدهای خیال زندگی می‌کنیم.
پیک آخر را هیچ‌کس کم نیاورد. باید با حمید تماس می‌گرفتیم فوری.

۱۵ آبان ۱۳۸۸
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:38  توسط احسان عزتی  | 

 از مطرود

پیشکش به شاهین نجفی

حیوانات پشمالوی دیگری هم روی صورتم راه می‌افتند
محاکمه در میان فریادها و حملات و حرف شاهدها و قرائت مورد اتهام درختان
از سمت راست
صدای قدم‌هایی شنیده می‌شد
و ریشه‌هایی که در زمین فرو نرفته بودند

مدونا بیرون می‌خزد از بوهای تند شبانه
می‌گیرد موهایش را خشک کند با برق کابل‌های تیر
و کسانی رفته‌اند به یاد مایکل بخوانند
چرخ‌زنان، رقاصان ماهر!
وقتی که دیگر هیچ زوجی در این شهر زندگی نخواهد کرد
زیرا طلاق یک فیلم ایتالیایی است
و نئورئالیست‌ها آریایی هستند
شعر   نام یکی از طوایف عرب است
و یک نفر محمد قوچانی را در تپه‌های شمال شرقی دیده که اشعه‌اش همه چیز را می‌سوزانده

ای سربازان فلزپوشی
چرا عطسه کردن برای شما ممنوع است؟
چرا نمی‌توانید بگوزید بدون اجازه؟ هان؟
«من خمره‌ها رو پر کردم»

                    از توی دیوار سر خونین یک قربانی بیرون می‌زند
                    از توی دیوار صدای چرخ گوشت روشن می‌شود
                    از توی دیوار ترانه‌های راجر واترز می‌آید
                    از توی دیوار مسلح می‌شویم

معلوم نیست کجا دنبال ما می‌گردند
«دومرتبه ترس می‌یاد»
و بعد کلاش می‌دهند دست بچه‌مدرسه‌ای‌هایی که علیه مادرانشان و اسم کوچه‌های گمنامشان شعار گرسنگی سر بدهند
چطور
زیاد شده بودند؟
خیلی دراز می‌شدند

عینکی که به همه‌ی چشم‌ها می‌آمد، مداخله کرد و گفت: چرا از دیگران فاصله دارید؟
قاطی شده بودند
پس آن‌جا را ترک کرد

او نمی‌داند برگزیده‌ی خداست یا پلنگ صورتی!
روی صندلی اتهام نشست و دستور دادند که پاها و دست‌های مرد را باز کنند
راستی
من کنار دندان شیری‌ام پارک کرده‌ام
و گوشه‌ی موی خودم را می‌تراشم
«هیچ‌کس نمی‌دونه این‌جام یه اتاق هس»
حسی داشته باشم      مثل شیشه‌ توهمی‌ام

رفتم چارراه مولوی
صرافان پول‌ها را روی میز گاو و گوسفند و کبوتر چیدند
و مسعود کیمیایی آمد و گفت: «از چنگتان درمی‌آورم»
«برای این‌که بزدلی!»
اگر فرشته‌ای نیز مستقیماً از دریا آمده باشد
بی‌هوده است
باید به سینمای دیگری داد

۶ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:7  توسط احسان عزتی  | 

 

از مطرود

 

به دوستم مجید قربانی که با حمید محمدی نسبتی خونی دارد.

 

 

سامپوی پیر مغز فرسوده‌اش را گذاشت روی پیشخوان و با قلبی کنایه‌آمیز به یاد آورد اولین جشن خورشیدی که دیده بود چه شکلی میلیون‌ها جن و کوتوله‌ی وحشی صف کشیدند و از دیافراگم موجود برتر صدای آواز دلشان را شنیدند.

«پاییز برای من نوعی تخریب و سوراخ‌کاری است در سرم.»
بعد با خودم می‌گفتم یک‌وقت‌هایی که مدرسه می‌رفتم و کوله‌پشتی داشتم. می‌دویدم و خیال می‌کردم چیزی دنبالم کرده است. چیزی شبیه یک سگ دوبرمن که از ترس سبقت می‌گرفتم و به من می‌رسید. با من همراه می‌شد و مرا به دبستان می‌برد و دبستان تعطیل می‌شد. من همچنان می‌دویدم و حس می‌کردم نفس‌های سیاه آن حیوان را که پوست گردنم را داغ می‌کرد. می‌دویدم. پارس می‌کردم و می دویدم به سمت دبستان تعطیل.

سامپو کوچولو در سرزمین‌های شمالی به دنیا آمد. پدرش قاتل مادرش بود، حتی پیش از آن‌که او متولد شده باشد.
می‌دانست از جنبه‌های مضحک زمستان   همین برف است
اگر بخاری هیزمی اتاق آن‌ها را گرم نمی‌کرد و او نیمه‌ی دیگرش را  در آغوش می‌خواست
و آلـت تناسلی‌اش را به جلو می‌گرفت
و می‌دانست که انسان‌ها به هم نزدیک می‌شوند تا زخم‌هایشان شفا پیدا کند
ولی میسر نمی‌شد
«همه‌ی زناکاران از همین قماشند.»
سامپو این‌ها را در جوانی خودش می‌گفت و فکر می‌کرد که اتاق زیر شیروانی در تسخیر ساحره‌های زوزه‌کش است.

دختری که کله‌ی کبوترها را کنده بود و با سر رفته بود توی دماغ همکلاسی ش، من خبر نداشتم      خواهر ناتنی من است
و دلش می‌خواست که توجه خدا را به خودش جلب کند
چون واقعاً «تخم» بهترین امیدهاست!
نظر تو در این باره چیست؟
داشتم این‌ها را برای آن ملعون سه‌چشم تعریف می‌کردم که دست بچه‌ها را غل و زنجیر کرده بود
نه! فرار کردم. فرار می‌کردم.
تا اینکه
علی سطوتی را پیدا کردم که مغازه‌ی لوازم‌التحریری زده بود. او را در بالکن مغازه‌اش خوابانده بودند و دینامش را عوض می‌کردند. پیچ‌های سرش را شل کردند و ولش کردند وسط شهر. علی در میان جمعیت حرکت می‌کرد و دختربچه‌ها را مثل بستنی دوست داشت. به خانه برمی‌گشتیم و با اتود سرنگی به شقیقه‌هایش اسید تزریق می‌کرد. در این موقع یک دیوانه بود که فقط می‌توانست بخندد و سر تکان می‌داد و با یک جمعیت تصوری صحبت می‌کرد.

روی سخنم با موفق‌ها نیست
ای بازنده‌های مادر زاد!
پاهای لطیفتان را بگذارید روی سر ما
( او کوتاه‌قامت بود و پابرهنه )
با تار مویی فریب می‌خوردم من
تا از هم بهره‌مند شویم ای زیبای رکیک! کثیف دوست‌داشتنی ناپدید!
شعرهای من محرک جـنسی نیستند
تن‌ها در خیابان ولی‌عصر نمی‌شد لخت شد.

قطرات چندضلعی باران نگاه سامپوی پیر را مورد هدف قرار می‌دادند
مگر موهایش سپید می‌شد
که مرا به وحشت و ندامت می‌خواند
چون من به توصیف او را آغاز کرده‌ام
سامپوی سرزمین‌های قطبی را
نازیبا اما جاودانه.

درست روز بعد از آن شب دوباره علی را دیدیم که به خاطر ما ریش و سبیلش را تراشیده بود.

۲۳ مهر ۱۳۸۸
 

                                                                                                

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:32  توسط احسان عزتی  | 


باز نشر از مطرود

 

 بوی سفید ماه افتاده بود روی ملافه. زن در آینه نگاه کرد و هم‌زمان بچه‌ای را که چند دقیقه‌ی پیش زاییده بود، تو می‌داد.


 تمرین رهاسازی، عضلاتم را از من دور می‌کند.
در پنجره: قشون حامیان خداوند بچه‌مُرده‌ها را در جعبه‌های سیاه تشییع می‌کنند. یکی از زن‌ها همچو بنی‌اسرائیل به آن‌ها حمله می‌کند و جنازه‌اش را مثل لباس‌هایش عوض می‌کند.
کسی که مدت‌ها سگ بود، به شهر آمد و لباس می‌پوشید و در قبرستان‌ها زندگی می‌کرد و نعره برمی‌داشت.


 آدم‌فضایی‌ها شب روی بام خانه‌مان فرود می‌آیند و عذرخواهی می‌کنم ـ این یک امیدواری است ـ وام می‌گیرم، گیتار برقی می‌خریم، می‌ریم کلیمانجارو. یا من لای موهای تو گم می‌شم.
ما در کوره‌های آدم‌سوزی به هم دل بستیم و پیروزی حقیقی به نام Love تمام شد.


 خداوندا!
خداوند شبان ماست ـ خدا کسی را محتاج او نکند ـ
در مراتع سبز ما را می‌خواباند و به ما تجاوز می‌بَرد و آرام آبش را به دهانه‌ی سوراخ ما هدایت می‌کند و جان ما را تازه می‌سازد ـ تشکر می‌کنیم ـ


 به باغ تن میوه خواهم داد
و ملایم ببوسم دهانت را.


  روح خداوند روی خطوط بخارآلود تن زن حرکت می‌کرد و زمین در تاریکی دره‌هایش خفته بود آورده‌اند.
.
.
.
پرده بالا رفت و ما خودمان را دیدیم که داشتیم س کـ س می‌کردیم.


 همه‌ی اتاق‌ها چشم دارند. گوش‌هام رو آیفون بودند و صداهای مخفی سرم را می‌شنیدند. آن‌ها عکس پانزده‌سالگی واژن دوسـت‌دخترم را نشانم می‌دهند.
دمب موهام را به تخت بسته‌اند و زن بنی‌اسرائیلی سیگارش را روی زبانم خاموش می‌کند.
به مزه‌ی آخرین سیگار سید بارت می‌ماند که می‌جوید زیر دوش حمام تخم‌هایش را با دستش گرفته بود و آواز می‌خوانم.


 کوچه‌های بن‌بست بچه‌ها را می‌ترسانند
ما از کـون آوردیم
روی سرهامان نایلون سیاه کشیدند و صدای اسب آبی درآوردند
هوندایی‌های سلسبیل
نعره برداشتند:
دخترهای  دمبِ موشی احساسی‌ترند
شب‌ها را آتش می‌زنند و روز
ساختمان اداری را دست گرفته
مردهای کت و شلواری را می‌آویزند از چوب‌لباسی دفتری.
و ادامه دادند:
دخترها پدر و مادر ندارند و مثل بچه خودشان را خیس می‌کنند.


 «شب‌ها به کیوسک تلفنی در اتوبان نواب زنگ می‌زند و صدای طبل یک‌باره قطع می‌شود.»


 سپس شیطانکی دیدم که مثل ستاره‌های آخرین شب سوگواری زمین کبود بود و کبود رفت.
موهایش مانند ریزش آبشار و غرش سرخپوست‌ها که چهار هزار نفر بودند ارواح ناپاک.
بعد
رودخانه‌ها خشکید. فرمانروایان جهان همه رفتند. هفت فرشته آمدند و به شکلی سمبولیستی سر بریده شدند.


 فوراْ
خاک مورچه‌ها را می‌خورم.

۳ مهر ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:59  توسط احسان عزتی  |