تبليغاتX
تا بیخ

تا بیخ

اُفيليا،بگذار تا قلبت را بخورم،قلبي كه اشك هايم را مي گريد.

از مطرود

باید فوراً با حمید تماس می‌گرفتم و به او اطلاع می‌دادم که گل‌ها در گلدان‌ لب پنجره خشکیده‌اند. گُهِ دیروز و پریروز من خشکیده. دوست‌دختر سابقم خشکیده. این‌ها رو به کی بگم؟ بعضی‌وقت‌ها که به تنهایی فکر می‌کنم و همزمان به تنهاییِ خودم، از این قیاس خنده‌ام می‌گیرد. اگر مهتاب نبود، شب نبود. اگر عرق سگی نبود، ما دور هم نبودیم بچه‌ها. بعد زنگ زدند و یکی آیفون را جواب داد. مجید بود که صدایش را تغییر داده بود و از یک آدم‌ربایی حرف می‌زد. می‌گفت اگر تا فردا بعدازظهر ساعت شش پول‌ها را به او نرسانیم، به بچه تجاوز می‌کند و بعد خودش را می‌کشد. گریه می‌کرد. و من به یاد آوردم یک وقت‌هایی را که پیاده گز می‌کردیم و مجید صورتش را میان دست‌هایش می‌گرفت و های‌های می‌خواند. پدر بچه ترسیده بود و گفت: چشم. ما هم گفتیم و با شعف به تماشای مسابقات ارابه‌رانی نشستیم.
دنیا سرگرم‌کنندگی‌اش را از دست داده است. باید فوراً با حمید تماس می‌گرفتم و او را در جریان می‌گذاشتم؛ چرا که توصیف حوادثی خارج از منطق اغلب در خارج از مخیله‌ی ما آدم‌هاست. چندش‌آور است. مردک بزدل پلیس را خبر کرده بود. ریختند همه‌ی ما را گرفتند و بردند ترتیب‌مان را دادند. تا پرچم سفید را بالا گرفتیم و به مکانی دوردست رفتند. بحث شروع شد. گفتمان جالبی بود. سر دوراهی قرار گرفته بودیم. باید یا پلیس را کنترل می‌کردیم یا مجید را غافل‌گیر. و بچه را که برای حتا اسباب‌بازی‌ها دل می‌سوزاند، درگیر یک مسئله‌ی عاطفی می‌کردیم. بچه طبیعتاً گول می‌خورد و در ظاهر مغایر با نظریه‌ی پلیس‌ها بود و ما موفق می‌شدیم. گلوله‌ها مستقیماً به بدنه‌ی هواپیما اصابت کردند. داشتیم فیلم تماشا می‌کردیم. یکی از ماموران پلیس تخمه می‌شکست و مشخصه‌ی دراماتیک قابل توجهش را دستش گرفته بود و می‌زد. برای این دوست کوچولو نگران شده بودیم. پدر بچه‌، سگ‌ها، موش‌ها و کوتوله‌ها را از او بیش‌تر دوست داشت. دستش را انداخته بود دور گردن همسر عزیزش و شروع به اوج‌گیری کردند. جنگ درگرفت. فجیع بودند واقعاً.
باید با حمید تماس می‌گرفتم. بسیار رضایت‌بخش‌تر بود، اگر چند شاهد هم داشتیم که دم روباه نبودند. پلیس حرفشان را قبول می‌کرد که مجید ابـنه‌ای است و با یک پیرزن احساساتی خوابیده است. بچه‌دزدی نمی‌تواند کار او باشد؛ چرا که از نظر جنـسی تمایل به این کار نداشته است و در سنین بلوغ دوچرخه‌سواری می‌کرده. یک نفر با خانم فردوسی تماس گرفت و او را به برنامه دعوت کرد، ولی به محض این‌که سه، دو، یک، شروع شد، خانم دکتر لال شد. فکر می‌کنم باید بیش‌تر هزینه می‌کردیم. تقصیر شبکه بود. همیشه تقصیر شبکه‌هاست.
کشتی‌ها غرق می‌شدند. پلیس در جاده ماشین حمید را دنبال می‌کرد. بچه‌خوشگل از پنجره‌ی پشتی بیرون را تماشا می‌کرد و برای آن‌ها زبان‌درازی می‌کرد. تجربه‌ی دست‌ اولی بود. ما هنوز پیک اول را نزده بودیم. مسعود می‌گفت: خلاق‌ترین ابزار یک نمایشنامه‌نویس تخـم‌هایش می‌تواند باشد.
شلیک چند گلوله و اصابت آن‌ها به بدنه‌ی اتومبیل آدم‌ربا نتیجه‌ای نداشت. باید قطعات پازل را کنار هم بچینم حالا. پدر بچه که فرد سرمایه‌داری است، شب برای این‌که با هم حال کنیم و خوش باشیم، به خانه‌ی ما آمده است و یکی دو تا از بچه‌ها ترتیبش را داده‌اند. مجید ساعتِ دهِ شب از ما خداحافظی کرده و رفته است خانی‌آباد. پلیس‌ها که در این آدم‌ربایی دست داشته‌اند، زودتر از ما با حمید تماس گرفته‌اند و گفته‌اند که گل‌ها خشکیده‌اند، گه دیروز و پریروز من خشکیده. دوست‌دختر سابقم خشکیده. نیم‌کره‌ی چپ مغزهای ما دیگر فرمان نمی‌برد و توانایی‌اش را از دست داده و ما با اژدهای خیال زندگی می‌کنیم.
پیک آخر را هیچ‌کس کم نیاورد. باید با حمید تماس می‌گرفتیم فوری.

۱۵ آبان ۱۳۸۸
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:38  توسط احسان عزتی  | 

 از مطرود

پیشکش به شاهین نجفی

حیوانات پشمالوی دیگری هم روی صورتم راه می‌افتند
محاکمه در میان فریادها و حملات و حرف شاهدها و قرائت مورد اتهام درختان
از سمت راست
صدای قدم‌هایی شنیده می‌شد
و ریشه‌هایی که در زمین فرو نرفته بودند

مدونا بیرون می‌خزد از بوهای تند شبانه
می‌گیرد موهایش را خشک کند با برق کابل‌های تیر
و کسانی رفته‌اند به یاد مایکل بخوانند
چرخ‌زنان، رقاصان ماهر!
وقتی که دیگر هیچ زوجی در این شهر زندگی نخواهد کرد
زیرا طلاق یک فیلم ایتالیایی است
و نئورئالیست‌ها آریایی هستند
شعر   نام یکی از طوایف عرب است
و یک نفر محمد قوچانی را در تپه‌های شمال شرقی دیده که اشعه‌اش همه چیز را می‌سوزانده

ای سربازان فلزپوشی
چرا عطسه کردن برای شما ممنوع است؟
چرا نمی‌توانید بگوزید بدون اجازه؟ هان؟
«من خمره‌ها رو پر کردم»

                    از توی دیوار سر خونین یک قربانی بیرون می‌زند
                    از توی دیوار صدای چرخ گوشت روشن می‌شود
                    از توی دیوار ترانه‌های راجر واترز می‌آید
                    از توی دیوار مسلح می‌شویم

معلوم نیست کجا دنبال ما می‌گردند
«دومرتبه ترس می‌یاد»
و بعد کلاش می‌دهند دست بچه‌مدرسه‌ای‌هایی که علیه مادرانشان و اسم کوچه‌های گمنامشان شعار گرسنگی سر بدهند
چطور
زیاد شده بودند؟
خیلی دراز می‌شدند

عینکی که به همه‌ی چشم‌ها می‌آمد، مداخله کرد و گفت: چرا از دیگران فاصله دارید؟
قاطی شده بودند
پس آن‌جا را ترک کرد

او نمی‌داند برگزیده‌ی خداست یا پلنگ صورتی!
روی صندلی اتهام نشست و دستور دادند که پاها و دست‌های مرد را باز کنند
راستی
من کنار دندان شیری‌ام پارک کرده‌ام
و گوشه‌ی موی خودم را می‌تراشم
«هیچ‌کس نمی‌دونه این‌جام یه اتاق هس»
حسی داشته باشم      مثل شیشه‌ توهمی‌ام

رفتم چارراه مولوی
صرافان پول‌ها را روی میز گاو و گوسفند و کبوتر چیدند
و مسعود کیمیایی آمد و گفت: «از چنگتان درمی‌آورم»
«برای این‌که بزدلی!»
اگر فرشته‌ای نیز مستقیماً از دریا آمده باشد
بی‌هوده است
باید به سینمای دیگری داد

۶ آبان ۱۳۸۸
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:7  توسط احسان عزتی  |